|
باید رفت خیلی ساده . خیلی زود از کجا به کجا...! هیچکس نمی داند و من هم پوچم و بیهوده و شقایق ها همه مرده اند من مانده ام و زندگی و باید رفت خیلی ساده. سر به زیر
مرا در کوچه های شهر خود بشناس مرا در واپسین ساعات شب کنار آخرین نور به جا مانده ز تب بشناس تب عشق و با آن آخرین لبخندک تلخم ...! من آن تنهاترین مشتاق زیباروی چون ماه تو هستم که از ویرانی آن سالهای ناب رویایی نشانی بر دو چشمان دلم مانده نگاهت را مگیر از من نگاهت نیمه جان مانده بر دستان رنجور و ضعیفم را حیاتی تازه می بخشد حیاتی تازه می بخشد ... کجا شد تمناهای آن عشق قدیمی ؟ چرا راندی مرا از خود نگاهت را مگیر از من نگاهت را مگیر از من که با آن عالمی دارم
خودم را به خاطر اشتباهاتی که تا امروز انجام دادهام میبخشم . آنها را چون تجربههایی در نظر میگیرم که سبب رشد و تعالی ام خواهند شد. خود را از هر گونه خشونت رها میکنم و به خودم تهمت نمیزنم تصمیم گرفته ام که آزاد و رها باشم.
ماه من غصه چرا؟ آسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز
خدای قشنگم..... من دیدم تو را که لبخند می زدی به احساس های من ، من شنیدم که هزار بار می گفتی : دوستت دارم! من احساس کردم کاملا احساس کردم که دست های لرزانم را گرفتی و... تابستان شدم! من دیدم ، شنیدم و کاملا احساس کردم..... من.... چند روزی با این واژه های سر به هوا دست و پنجه نرم کردم تا نمازم را با این جمله پایان دهم : دوستت دارم! |
About
Home
|