رویای خیس

 

باید رفت

خیلی ساده . خیلی زود

از کجا به کجا...!

هیچکس نمی داند

و من هم پوچم و بیهوده

و شقایق ها همه مرده اند

من مانده ام و زندگی

و باید رفت

خیلی ساده. سر به زیر

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٩ساعت۱٠:٢٧ ‎ق.ظتوسط پریناز | نظرات ()

مرا در کوچه های شهر خود بشناس

مرا در واپسین ساعات شب

کنار آخرین نور به جا مانده ز تب بشناس

تب عشق

و با آن آخرین لبخندک تلخم ...!

من آن تنهاترین مشتاق زیباروی چون ماه تو هستم

که از ویرانی آن سالهای ناب رویایی

نشانی بر دو چشمان دلم مانده

نگاهت را مگیر از من

نگاهت نیمه جان مانده بر دستان رنجور و ضعیفم را

حیاتی تازه می بخشد

حیاتی تازه می بخشد ...

کجا شد تمناهای آن عشق قدیمی ؟

چرا راندی مرا از خود

نگاهت را مگیر از من

نگاهت را مگیر از من که با آن عالمی دارم

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٥ساعت٩:۱٦ ‎ق.ظتوسط پریناز | نظرات ()

خودم را به خاطر اشتباهاتی که تا امروز انجام داده‌ام می‌بخشم .

آنها را چون تجربه‌هایی در نظر می‌گیرم که سبب رشد و تعالی ام خواهند شد.

خود را از هر گونه خشونت رها میکنم و به خودم تهمت نمی‌زنم

تصمیم گرفته ام که آزاد و رها باشم.

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٤ساعت٩:٤٦ ‎ق.ظتوسط پریناز | نظرات ()

ماه من غصه چرا؟

آسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر به ما میخندد.
یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت بلکه از عاطفه لبریز  شد و نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست.
ماه من غصه چرا؟؟
تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند...
ماه من غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود که خدا هست  خدا هست
او همانیست که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم می داد
او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد
ماه من
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی بودن اندوه است...
اینهمه غصه و غم اینهمه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست خدا هست

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٩ساعت۱۱:۳٩ ‎ق.ظتوسط پریناز | نظرات ()

خدای قشنگم.....

من دیدم تو را

که

لبخند می زدی به احساس های من ،

من شنیدم

که

هزار بار می گفتی : دوستت دارم!

من احساس کردم

کاملا احساس کردم

که دست های لرزانم را گرفتی و... تابستان شدم!

من دیدم ، شنیدم و کاملا احساس کردم.....

من....

چند روزی با این واژه های سر به هوا

دست و پنجه نرم کردم

تا نمازم را با این جمله پایان دهم :

دوستت دارم!

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢ساعت۱:٤۳ ‎ب.ظتوسط پریناز | نظرات ()